ذبيح الله صفا
1406
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
به دريا قطره آخر آفرين گرداب مىگردد * ز دوران بيشتر اينجا تهىچشمند واصلها « 1 » * جلوههاى حسن رنگينت ندارد آفتاب * ديدهء تصوير ريزد در تماشاى تو آب سفلهگر در اهل معنى يافت جا دورست دور * مىپرد آخر بيك بر هم زدن گرد از كتاب يك نسيم آشنا كافيست در تسخير ما * دام از پهلوى ما گل مىكند چون موج آب دل بغفلتبسته را ز اسباب هشيارى چه سود * كى بسعى آب گوهر چشم بگشايد ز خواب در كتاب ماسوى ديدم ، ندارد آفرين * مصرعى غير از عنان دل كشيدن انتخاب * در دل سوخته ياد گل رخسارى هست * كف خاكسترم آيينهء گلزارى هست رفتى و بىتو چمن حلقهء ماتم گرديد * هر گلى در نظرم ديدهء خونبارى هست اينقدر مىشود از جلوهء خوبان معلوم * عالم آينه نيرنگى ديدارى هست بيدلان رفته بيك گردش چشمت از خويش * دهر مدهوش ز بىتابى بيمارى هست چاكدامان و گريبان تو بىچيزى نيست * آفرين در نظرت شوخ ستمكارى هست * قانوننواز وحدت دمساز هر نواييست * بيگانه هركه بينى در پرده آشناييست هر شاخ گل درين باغ دستى بود نگارين * هر سرو اين گلستان رند برهنهپاييست هر سبزهيى درين دشت خطى به خون نوشتست * هر غنچهيى كه خندد گلبانگ دلرباييست درياب گوهر فيض در گرد سايهء فقر * بر فرق پادشاهان اينست اگر هماييست هر گردباد اين دشت غمنامهء فراقست * هر گرد اين بيابان آشفتهماجراييست چون شمع زر فشاند چندانكه آب گردد * در هر گداز عاشق سامان كيمياييست در مصر حسن و خوبى روشندلان عزيزند * آيينه شو كه يوسف مشتاق رونماييست يك جلوه آفرين شد در هر نظر برنگى * از يك بهار چون گل هر بزم را صفاييست
--> ( 1 ) - در غزلى بدين كوتاهى تكرار قوافى قابل توجهست !